محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

895

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « بياييد بنشينيد تا با شما سخن كنم . » و آنها پذيرفتند و نشستند و پيمبر به سوى خداى عز و جل دعوتشان كرد و اسلام را بر آنها عرضه كرد و آيات قرآن خواند . گويد : « و خداى چنان خواسته بود كه يهودان ديارشان اهل علم و كتاب بودند و خزرجيان مشرك و بتپرست بودند و با يهودان جنگها داشته بودند و هر وقت در ميانه حادثه اى بود ، مىگفتند : « پيمبرى داريم كه بعثت او نزديك است و روزگارش فرا رسيده و ما پيرو او مىشويم و به كمك او شما را چون عاد و ارم مىكشيم و نابود مىكنيم . » و چون پيمبر خدا با آن گروه سخن گفت و به سوى خدا دعوتشان كرد با همديگر گفتند : « به خدا اين همان پيمبريست كه يهودان مىگويند مبادا پيش از شما به دو بگروند . » بدينسان جمعى از خزرجيان دعوت پيمبر را پذيرفتند و تصديق او كردند و به اسلام گرويدند و گفتند : « ميان قوم ما دشمنى و كينه توزى هست و اميدواريم خدا به وسيلهء تو دشمنى از ميانه بردارد ، اكنون پيش آنها مىرويم تا به مسلمانى دعوتشان كنيم و دين ترا كه پذيرفته‌ايم بر آنها عرضه داريم اگر به اين دين همسخن شوند هيچكس از تو عزيزتر نخواهد بود . » آنگاه خزرجيان سوى ديار خويش رفتند و ايمان آورده بودند و تصديق پيمبر كرده بودند و چنان كه گويند آنها شش تن خزرجى بودند : اسعد بن زراره ، و عوف بن حارث ، رافع بن مالك ، قطبة بن عاهر ، عقبة بن عامر و جابر بن عبد الله بن رئاب . گويد : « و چون به مدينه رسيدند از پيمبر خدا با قوم خويش سخن كردند و آنها را به اسلام خواندند و در همه خانه هاى انصار از پيمبر خدا سخن بود . سال بعد در موسم حج دوازده كس از انصار به مكه آمدند و پيمبر را به نزديك